هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

اولین باری که مامان تنهای دخترش حموم کرد

٨/١٠/٩٢ دخترم امروز ساعت 10 صبح روز یکشنبه است و من تصمیم گرفتم که خودم تنهای حمومت بدم. تمام وسایلت حاظر کردم و دوتای رفتیم حموم البته فضای حموم از قبل برات گرم کرده بودم، بعد یه دستمال نرم انداختم رو پاهام و تو رو گذاشتم رو پاهام ،جات خیلی راحت بود و از ریختن آب گرم رو بدنت خیلی لذت می بردی. برعکس حمومهای قبلی اصلا گریه نکردی،منم از فرست استفاده کردم و 2بار بدنت لیف کشیدم و سرت رو هم 2بار شامپو زدم. دلبندم این اولین تجربه ی تنها حموم دادنت به دست خودم بود که برات به یادگار گذاشتم.  
9 دی 1392

شروع به نوشتن خاطرات کودک دلبندم

به نام افرینده باران و برف و رحمت بی پایان سلام به فرشته کوچلوی مامان حوری دختر نازم مامانی انشاء خوبی نداره و ممکن خاطرت تو رو به خوبی بیان نکنه ولی اینجا قول می دم که تمام سعی خودمو بکنم تا بتونم یادداشتهای زیبا و خوندنی رو برای دخترم به یادگار بزارم. باران این رحمت الهی از دیشب شروع با باریدن گرفته و تا حالا که ساعت 14:10 ظهر ادامه داره و هوا بسیار مطبوع و زیبایی. امروز شما 49 روز از عمر قشنگت می گزره . صبح که پاشدیم با مامان شکوفه بردیمت حمام .از اونجای که هنوز کوچلوی توی اتاق خواب مامان بابا که از همه جای خونه بیشتر گرم حمومت دادیم و الان هم خوابیدی و هر چند وقت یه بار بیدار می شی و من بهت شیر میدم و رو پاهام می خوابونمت . این...
9 دی 1392

بدون عنوان

12/9/92 ساعت 19/11 دقیق بود که من و شما داشتیم با هم بازی می کردیم که یه دفعه صدای وحشتناکی آمد و تما شیشه ها ی خونه لرزیدن . بله این زلزله بود که داشت خونه رو می لرزوند(زلزله به عمق 8کیلومتری زمین و 6/2 ریشتر) من اون لحظه سریع بغلت کردم و همینکه خواستم بلند شم افتادم و شما هم شروع به گریه کردن کردی. حس بدی بود و من ترسیده بودم و این حس هم به تو منتقل شده بود ، تمام بدنم می لرزید .زلزله تمام شده بود ولی من همچنان می لرزیدم . برای دقایقی تنها بودن خیلی برام سخت شد ، هادی این هفته سومار بود و اینکه در قبال تو مسئول بودم .  منم مثل تو شروع به گریه کردم 2تای باهم گریه می کردیم. تجربه بدی باهام پشت سر گذاشتیم . خدا رو شکر...
9 دی 1392
1